تبليغاتX
memo

memo

به نام دانای توانا

آن روز درخانه ی ما خداگم شده بود.

((آخرین بار آخرین باری را که همراهت بود به یادآور))

من این سوال را از تک تک اهالی خانه پرسیدم امادر میان خطوط درهمی که برچهرشان نقش می بست حرف خوانایی یافتم

گفتند((شایدبرای آن که گم نشود آن را میان یکی از کتابهایت جاگذاشته ای))

ومن برگ برگ کتابهایم راگشتم حتی ظرف نان کیف پول ....اما خدا نبود........

آنگاه ازشدت درماندگی خوابم برد وپلک پلک خوابهایم را که ناگاه ازحیاهوی حیاط که پنجره هارا باط کرد وپرده هارا به رقص در آورد بیدارشدم.

 گویامن سالها پیش  آن روز هاکه باپبهای برهنه وچشم هایی داغ از آفتاب به دنبال سنجاقک های تابستان می دویدم 

خدارا زیر بوته ی درختچه ی خانمان جاگذاشته بودم..... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:0  توسط mahla  |